عارف هنرمند، می تواند دیگران را در تجربه های عرفانی خود شریک کند.
دکتر ایرانمنش
عارف هنرمند، می تواند دیگران را در تجربه های عرفانی خود شریک کند.
دکتر ایرانمنش
صبح مون رو با سمفونی چهل موتزارت شروع کنیم؟!
+ بشنویم :))
صبح تون به روشنی دلهاتون :))
می خواهم از "عزت نفس" برایت بگویم ماری. عزت نفس یعنی دوست داشتن خودت. یعنی محتاج محبت دیگران نباش. یعنی برای خودت شخصیت قائل باش. یعنی جوری زندگی کن که فقط و فقط احتیاجت به خدا باشد و بس. محبت اگر میکنی به امید جبران نباش... که اگر امید به جبران بستی دیگر اسمش محبت نیست! خوب باش برای خودت... محبت کن برای خودت... عشق بورز برای خودت... در نهایت این تویی که برای رفتار هایت مورد پرسش قرار می گیری... پس مطمئن زندگی کن.
ماری عزیز!
غصه چه را می خوری ؟
بی خیال هر چه که بود؛
یا هرچه پشت سر...
حال را دریاب :))
اسمش طاهاست. 6 سالشه. پسر خواهرمه. یه هفته ای اومد خونه ما و پیش ما بود. هر روزی که می گذره چیزای جالبی درباره اش کشف می کنم. اولین تجربه ی توی حیاط خوابیدن شو دیشب با پدرم تجربه کرد. هوا هم که عالی این روزا... بعد امروز ظهر اومده میگه بریم تو حیاط بخوابیم! کلی براش توضیح دادیم که الان گرمه و شب ها که هوا خنکه فقط تو حیاط می خوابیم. و هر چی ما بیشتر توضیح می دادیم اون بیشتر قانع نمی شد.
یه بخشی از مکالمه طاها و پدرم:
- مگه ما دیوونه ایم که تو گرمای ظهر بریم تو حیاط بخوابیم؟
+ میشه بیای دیوونه باشیم؟!!!!
ماری عزیز!
فراموش نکن هر اتفاقی که پیش می آید برایت، برای این است که چیزی به تو یاد بدهد... و
روزهایی را که از پس سختی ها گذشتی را به یادت بسپار... که چه چیزهایی را از سر گذراندی و حال کجا ایستاده ای...
همین هاست که تصویری روشن از تو به خودت نشان می دهد...
همین گذر از اتفاق های سخت و سهل زندگی است که تو را به شناخت از خودت می رساند.
ما در روز جاهای زیادی می رویم و در فضاهای زیادی قرار می گیریم، نانوایی، فروشگاه، کافه ها، باغ ها، خانه ها، خیابان ها و... اما فقط بعضی از این فضاها برایمان تبدیل به یک گوشه دنج می شوند، فقط تعداد اندکی شان برایمان تبدیل به مکانِ دوست داشتنی مان می شوند.
در کلیت شاید تفاوتی میان فضا و مکان قائل نباشیم؛ اما از دیدگاه معماری مکان، محدودتر از فضا است. مکان برای ما یک ویژگی خاص و برتر دارد که آن را از دیگر فضاها متمایز می کند. این ویژگی صرفا زیبایی یا تفاوت بصری نیست، ابدا! بلکه یک تفاوت حسی است. ممکن است یک خاطره ی دور یا شنیدن یک دوستت دارم یا داشتن آرامشی مطلق یا هر اتفاق عمیق و تاثیرگذار دیگری، دلیل این تمایز باشد. مکان صرفا یک خانه، یک کافه یا فضایی محصور شده با دیوار ها نیست؛ مکان می تواند نیمکتی در یک پارک، زیر تک درختی در کویر یا در مامن آغوش کسی که دوستش داریم باشد.
بنابراین در ساماندهی شهرها و معماری مان بایستی نگاهِ فقط عملکردی مان را کمی کاهش داده و به جنبه های دیگر زندگی انسانی هم توجه کنیم. ما همان اندازه که به پل ها برای بهبود وضع ترافیک نیازمندیم به حریم خصوصی، صد برابر بیشتر نیازمندیم. اما این روزها شاهد ساخت پل هایی هستیم که حریم خانه های زیادی را از بین برده اند. یا شهرها را تبدیل کرده ایم به خیابان ها و پل های بتنی نازیبا و بی روح و دستور قطع درختان چند ده ساله به اندازه آب خوردن برایمان آسان شده است... ما هنگامِ گسترش خیابان ها به هیچ خاطره ای بها نمی دهیم. برایمان مهم نیست که یک خیابان در گذر این سالها چه ها دیده است... مهم نیست که چندین کودک از این خیابان به مدرسه هاشان رسیده اند... چندنفر در این خیابان عاشق شده اند... چند کسانی برای لحظه ای فکر کردن به جوانی و گذشته هاشان به این خیابان ها سر می زنند و...
به عقیده هایدگر:
یک مداخله شهری که مهم ترین دغدغه اش ویژگی های بصری، فرمال و هندسی قابل تعریف ابژه های فضایی باشد، چندان کارآمد نخواهد بود؛ بلکه باید گفت کیفیات مهم یک مکان نتیجه رابطه ی انسان با مکان و چگونگی سکونت گزیدن انسان ها در درونش است. یک مکان، کیفیات خود را از هم ریشه بودن مردمان درون محیطش، به دست می آورد.
ما نیاز داریم کمی عمیق تر به زندگی انسانی و نیاز های اساسی تر بشر نگاه کنیم.
رضا امیرخانی در کتاب رَهِش می نویسد:
خانه مادربزرگ من، توی محله خانی آباد بود. هنوز هم هست. کوچه مسجد قندی. ما دو نسل است که در کاشانک زندگی می کنیم. اما حتی ایلیا هم می داند که باید خودش را اهل خانی آباد معرفی کند. او هم می داند که هویتِ شهری ما از خانه مادربزرگ است.از درختچه انار و پنج دری و هشتیِ خانه مادر بزرگ. خانه مادربزرگی که تاورکرینِ همسایه توش سرک نمی کشید...اگر شهری، به خانه های مادر بزرگ هاش احترام نگذارد، فرو می پاشد. اگر مادربزرگ جناب شهردار، هر شهرداری، اهل همان شهر نباشد، شعر توسعه پیدا نمی کند. بزرگ می شود اما توسعه پیدا نمی کند. رشدش می شود مثل تولیدمثلِ سلول سرطانی. شهر زیر سایه مادربزرگ هاش شهر می شود... مادر بزرگ ها قدشان بلند نیست، اما سایه دارند.. خانه هاشان نیز...
همین خانه ها و خیابان ها و شهرهاست که از ما برای آیندگان می ماند... همین ها تصویری روشن و شفاف از هویت شهری و اوضاع جامعه ای که می سازیم به دست می دهد...
این را آویزه گوشت کن ماری!
قبل از بحث کردن با آدم ها، ثانیه ای بیندیش که این آدم آیا ارزش بحث کردن دارد؟ یا فقط داری وقتت را تلف می کنی؟
حضورت شبیه نفس کشیدن است... یا پلک زدن!
چنان جاری در متن زندگی، که گاهی فراموش می کنیم بودنت را...
تو اما یک لحظه دریغ نمی کنی خودت را از ما. جاری و ساری، در تک تک لحظه ها و ثانیه هایی...
خوشبختی یعنی همین!
همین که می گویی نَحنُ اَقرَبُ مِن حَبلِ الوَرید
خوشبختی در ماست و ما به دنبالش سرگردان! عجیب نیست؟!