هیچ آدمی جور خاصی نیست. این ماییم که بعضی ها رو یه جور خاصی می بینیم. حس و حالمون کنارشون متفاوت تره از حس حالی که کنار بقیه داریم...
هیچ آدمی جور خاصی نیست. این ماییم که بعضی ها رو یه جور خاصی می بینیم. حس و حالمون کنارشون متفاوت تره از حس حالی که کنار بقیه داریم...
محبوبِ من
دوست داشتن شبیه توست
وقتی آرام و زیبا نگاهم میکنی...
ماری عزیز! بلندشو. بس است این همه نشستن و دست رو دست گذاشتن... تو اگر به دنبال تغییری باید اول این تغییر را در خودت به وجود آوری. اینجا کسی نیست که تو را بلند کند و هُلت بدهد. اینجا فقط تویی و تو. بلندشو ماری.
+ چرا این همه غمگین؟
- غم مالِ آدمیزاده... آدمی که غم نداره چه فرقی داره با این درخت؟ یا اون پروانه؟ یا این گربه؟ اونا هم زنده ان ولی غم ندارن...
ماری عزیز! در مسیر زندگی ات از هرچه روی گردان شدی، حواست باشد از خدا و خودت روی برنگردانی...
گر چشم یقین تو نه کج مج باشد
ترسا به کلیسا رود و حج باشد
هرچیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بود کج باشد
+از خواجه نصیر طوسی
ماری عزیز! طاقت بیاور. همین سختی ها و نشیب ها و فشار هاست که از تو آدم قوی تری می سازد. می دانم، یک روزی می رسد که برمی گردی و به مسیر پشت سرت نگاه میکنی و لبخندی گوشه لبت می نشیند و با خودت فکر میکنی " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود" و به خودت افتخار میکنی. به دختری که سربلندِ و قدرتمند...
طاقت بیار...
الهی !
تو موسای کلیم را
و هارون عزیز را
نزد فرعونِ ظالمِ کافرِ باغی فرستادی
و گفتی:
سخن با او آهسته و نرم گویید
الهی! این لطف توست با کسی که دعوی خدایی می کند
خود لطف تو چگونه بُوَد با کسی که تو را از میان جان و دل خدمت کند؟
الهی!
لطف و حلمِ تو با کسی که «اَنا رَبُّکُمُ الاَعلی» گوید، این است
پس کسی چه می داند که لطف تو با کسی که «سُبحانَ رَبیَّ الاَعلی» گوید، چگونه است؟*
یا به قول سعدی
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده، پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندارد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد.
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
* از کتاب "تو مرا بسی" نیایش های عارفانه از تذکره الاولیای عطار به تصحیح و جمع آوری ایرج شهبازی.[مناجات یحیی بن معاذ]
چیزی در من دارد شورش می کند...
چیزی از روزهایی که دور می شوند و محو..
چیزی از زمانه ای که دیگر متعلق به آن نیستم...
شبیه امید و ناامیدی است!
شبیه دلشوره و آرامش!
شبیه یک دوره گذار است؛ سخت است و پر تنش اما نوید یک آرامش را در لحظه لحظه ام فریاد می زند...
غمگینم و امیدوار...
و صدایی که زمزمه می کند در من
" ان مع العسر یسرا"
روزی که این عکس را ثبت کردم؛
روزی که یک هفته بعدش دانشگاه ها تعطیل شدند و ما روانه خانه و دیارمان...
هیچ فکرش را نمی کردم چنین خواهد شد...
توصیه کردند، درخانه بمانیم.
ماندیم
اوایل َش شاید با اندکی خوشحالی ته دلمان
حالا اما غمگینیم از این پرهیز و این دوری...
غمگین تریم از اینکه اگر این پرهیز و این دوری نباشد، شاید ما هم نباشیم...
این کویید نوزده بدجوری سیلی زد به صورتمان که آی، فراموشت شده زندگی کردن یعنی چه... قدردانستن یعنی چه...
حالا باخودم می گویم، بیشتر حافظ بخوان.. بیشتر موسیقی گوش کن.. بیشتر کتاب بخوان.. بیشتر مهربان باش.. بیشتر باوجدان رفتار کن.. بیشتر ببخش.. بیشتر دوست بدار.. بیشتر و بیشتر و بیشتر... نکند روزی برسد که حسرت بهتر زندگی کردن را داشته باشم...
پ ن: بزرگداشت حافظ است امروز.
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...